عشق مثل لیمو ، گاهی تلخ ؛ گاهی شیرین

درست شبیه عشق بین من و همسرم ، پس از 31 سال زندگی مشترک

+ از پا فتاده بودم و گفتی گناه کن



گفتی : "بیا شبانه ی عشقی به راه کن

من را غریق لذت یک شب گناه کن



حس لبت که روی لبم داغ میزند

از من مگیر و زندگی ام را تباه کن



آرام سر به سینه ی من نه و تا ابد

گیسوی خود به سرش سرپناه کن



از آتشی که شعله زده در نگاه تو

امشب مرا چو چشم خودت رو سیاه کن"



آنشب که دست تو دست مرا گرفت

از پا فتاده بودم و گفتی گناه کن



گفتم که سینه ام از عشق خسته است

گفتی: " خموش باش و مرا تکیه گاه کن "



عشقی نبود در پس آن شب و تا هنوز

گویم به گوش دل هر شب که آه کن



آن عشق پاک بی ثمری کز دلت گذشت

از یاد برده و در قعر چاه کن



تو از تمام فاصله ها دل بریده ای

سوزاندی ام ، برای خدا ، اشتباه کن



من با تمام فاصله ها عهد بسته ام

باز آ و غربت من را نگاه کن

     

نویسنده : عین میم ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ خاصیت عشق

صدا کن مرا...

صدای تو خوبست!

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم!

بیا تا برایت بگویم که تنهایی من چه اندازه است..

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی‌کرد

«و خاصیت عشق اینست»

ds

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید

هیچوقت

هیچ کس

تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!

xz

 

دلم خیلی میخواست معنای عشق و دوست داشتن رو بدونه !

zxc

معنای غروب رو !

ولی کاش هرگز این آرزو رو نداشت !

هر غروبی زیباست جز غروب عشق

چقدر شکستن بی صدا !

چقدر تحمل

چقدر انتظار نشستن واسه فردا !

چقدر امید و دلخوشیهای الکی !!!

وقتی میبینی عشق دروغه ! چراغش بی فروغه ! وفاش همینه !!

واسه چی میخوای بمونی !

برو از این دنیا راحت کن خودت رو !

آسمون عشق ابری شده ! تماشا نداره !

مهر و وفا مرده اینکه دیگه حاشا نداره !

دلا سنگ ، هزار رنگ

همش ریا و دو رویی !

پس کو تو دلها وفا !

کو ؟؟؟؟

پس عشق و عاشقی چیست ؟؟

بالاتر از اینکه بخوای جونت رو بدی ؟؟!!

بسه بسه ...

ای دل بیا بریم ...

نویسنده : عین میم ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها: عاشقانه ها
comment نظرات () لینک


+ دیــــــــــــوار ( غزلی از زنده یاد حسین منزوی )


از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم

آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟
هنگامۀ حیرانی‌ست ، خود را به که بسپاریم ؟

تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ،
کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم ، ابریم و نمی‌باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم.

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

نویسنده : عین میم ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها: حسین منزوی
comment نظرات () لینک


+ غزلی دیگر از نجمه زارع

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را
دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را
بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

نویسنده : عین میم ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات () لینک


+ " سیب " سروده زیبای حمید مصدق و پاسخ فروغ فرّخزاد به آن

" حمید مصدق خرداد 1343"


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
 
 
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

نویسنده : عین میم ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها: حمید مصدق
comment نظرات () لینک


+ زین گونه ام ( هوشنگ ابتهاج )

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشته دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

نویسنده : عین میم ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات () لینک


+ هوای گریه ( سیمین بهبهانی ) با صدای همایون شجریان ( دانلود - mp3 )

خواننده : همایون شجریان          
شاعر : سیمین بهبهانی            
آهنگساز : محمد جواد ضرابیان   
دستگاه : همایون 

DOWNLOAD HERE

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟
کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من
ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من ...ء

نویسنده : عین میم ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات () لینک


+ شیشه ی پنجره را باران شست ( حمید مصدق )

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من درین تاریکی
من درین تیره شب جانفرسای
زائر ظلمت گیسوی توام
....
گیسوان تو ، پرشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو ، شب بی پایان
جنگل عطر آلود
.....
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج ، گذر میکردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر میکردم
....
من هنوز از اثر عطر نفس های تو
سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست
چشم من ، چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
....
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو ، پس پرده خاکستری سرد کدورت ، افسوس
سخت دلگیر تر است
....
شوق باز آمدن سوی توام هست ، اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
....
وای ، باران ، باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش ترا خواهد شست ؟

نویسنده : عین میم ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها: حمید مصدق
comment نظرات () لینک


+ عاشقانه ای از فروغ فرخزاد

ای شب از رویای تو رنگین شده 
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک 
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
 آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر 
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر زدردی بیم نیست 
هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
 های هوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
 داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم 
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
 رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
 سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها 
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
 ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
 آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت 
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو 
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
 همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
 گونه هام از هُرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
 آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب 
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
 از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این‚ این خیرگیست
 چلچراغی درسکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
 از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
 حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
 خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
 ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
 شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای 
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود ؟
 در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
 این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب 
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
 رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
 این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
 لا جرم شعرم به آتش سوختی

نویسنده : عین میم ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات () لینک


+ ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد ( حزین لاهیجی )

ای وای بر اسیــری کز یاد رفته باشــد

در دام مـانده باشـد صیـاد رفتـه باشـد

آه از دمــی که تــنها با داغ او چو لاله

درخون نشسته باشم چون باد رفته باشد

آواز تـیشــه امشــب از بیستـون نــیامـد

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

خونش به تیـغ حســرت یارب حلال بادا

صیدی که از کمندت آزاد رفتـه باشــد

از آه درد نــاکـی سـازم خـبـر دلـت را

 وقتی که کوه صبرم بر بـاد رفته باشـد

رحــم از بر اسیری کـز گرد دام زلفـت

 با صد امـیدواری نـاشـاد رفتــه باشـــد

شـادم که از رقـیبـان دامن کشـان گذشتـی

گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشـد

پرشور از حزین است امروز کوه و صحرا

مجنون گذشتـه باشـد فرهـاد رفتـه باشـد

نویسنده : عین میم ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد